Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Third Birthday tickers فرشته های کوچولو
فرشته های کوچولو
فرشته های کوچولوی من چه خوب شد که به دنیا آمدید و چه خوبتر شد که دنیای من شدید پس برای من بمانید و بدانید که بهترین بهانه برای ماندنید
210
تاريخ : دوشنبه 22 دی 1393 | نویسنده : مامانی

چقدر حیفم میاد بابت روزهای شیرینی که گذشت و چیزی ننوشتم

امیدوارم بتونم بازهم خاطرات بچه هام رو ثبت کنم

یه سری مطلب هست که قبلا نوشته بودم وثبت موقت بود کامل میکنم و بعد عمومی

انشاالله شروع به کار دوباره




بازدید : 297 مرتبه | موضوع :
208
تاريخ : شنبه 9 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی

 عزیز دلم چهار ساله شدنت مبارک

                              

 

تولدت مبارک،خوش اومدی ستاره
اگرچه ازراه دورهیچ فایده ای نداره
شمعهاروروشن کن و زودی اونا رو فوت کن
میخوام که پیشت باشم فقط برام سکوت کن

           

تولدت مبارک

ای گل گلدون من

هزار سال زنده باشی

بسته به تو جون من

این هدیه تولد

پیشکش چشمای تو

پسر زیبای من

چشام زیر پای تو .




بازدید : 590 مرتبه | موضوع :
209
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی

   دختر عزیزم شرکت  در اولین مسابقه زندگیت و کسب مقام      

 

                 دوم در گرو خودت رو بهت تبریک میگم

زهرا خانم ما امروز بعد از کلی استرس در مسابقات شنایی که برای تعیین سطح برگزار شد شرکت کرد و موفق شد مقام دوم رو کسب کنه(استرس به دلیل ۲برابر بودن طول و عرض استخری که زهرا توش آموزش دیده بود)

دختر عزیزم از خدای بزرگ میخوام که همیشه همراهت باشه و ما همیشه شاهد موفقیت تو در تمام عرصه های زندگیت باشیم

توی مدرسه روی صف دخترم روتشویق کردن ویک کپی از حکمش روتوی برد مدرسه زدن که کلی روحیه گرفت

                    

پ نوشت:این مطلب مربوط به اسفند ماهه

 

             

                    




بازدید : 347 مرتبه | موضوع :
200
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی
روز اول رو همونطور که گفتم خواب موندیم و دیر رسیدیم

روز دوم که همون اول مهر بود مسیر جاده ساحلی یعنی نزدیک مدرسه از اونجا که تجمع مدارس شهید ابراهیمی و شایستگان و نوید صالحین هست واقعا شلوغ بود و به سختی جای پارک گیر آوردیم و بازم یکم دیر رسیدیم البته اکثرا این وضع رو داشتن

ظهر که میخواستم برم دنبال زهرا محمد مهدی با بابا اسماعیل رفته بود بیرون و توی راه برگشت بودن و بابا اسماعیل گفت که محمد گفته منو ببر پیشه مامانم پس منتظر بمون تا برسیم اینقدر دیر رسیدن(به دلیل ترافیک ناشی از بازگشایی مدارس) وبه دلیل ترافیک یاد شده و زمان کمی که مونده بود تصمیم گرفتم با آژانس برم که درگیر جای پارک و. . . نشم ولی وحشتناک بود و قطعا به موقع نمیرسیدم این شد که با مدرسه تماس گرفتم و گفتم زهرا رو توی دفتر مدرسه نگه دارن که سردرگم نشه

اونها هم گفتن که کلاس اولی ها رو زودتر فرستادن بیرون ولی توی بلندگو صداش میکنن شما نگران نباش

خلاصه اینکه نرسیده به مدرسه از آژانس پیاده شدم و به راننده گفتم که با محمد مهدی بیان جلوی در مدرسه و خودم رو به مدرسه رسوندم و مستقیم رفتم به دفتر مدرسه ولی دخترم نبود مدیر گفت که الان پیج میکنیم ولی دلم آروم نشد رفتم سمت کلاس اونجا هم نبود با عجله رفتم توی حیاط و نگاه مظلوم دخترم رو احساس کردم همین که منو دید پری توی بغلم و

با هم رفتیم سمت دستشویی ها و صورتش و شستم و گفتم که زشته محمد تو رو این شکلی ببینه

بعد برام تعریف کرد که توی بلندگو میگفتن زهرا . . . وسط(دفتر رو وسط شنیده بود) منم اون وسط منتظر موندم

وقتی براش توضیح دادم کلی با هم خندیدیم قهقههو رفتیم بیرون از مدرسه توی این مدت هنوز آژانس به در مدرسه نرسیده بودو این هم خاطره روز دوم

توضیح اینکه دخترم همیشه دانش آموز منظمی هست و این رو کادر مدرسه میگن ولی امسال ناخواسته اینطور شد

                   

از طرفی زهرا چند وقت پیش علی رغم اینکه اسکیتهای خیلی خوبی داشت اینقدر نق زد و به من اصرار کرد و فشار آورد که اسکیت صورتی میخوام منم براش خریدم و اسکیتهای سابقش مال محمد شد ولی برای اینکه عادت نکنه به این روش بهش گفتم که این هدیه تولدت بود که مجبور شدم الان بخرم  وتولد بی هدیه هم که فایده نداره پس از تولد خبری نیست خلاصه اینکه از اون روز هر روز اصرار میکنه که برام جشن تولد بگیر منم بهش گفتم که اگه دختر خوبی باشه شاید جشن تولد بگیریمو توی برنامم بود که روز تولدش سورپرایزش کنم

خلاصه اینکه زهرا جمعه خونه بابا اسماعیل بود بعد از ظهر تماس گرفتم که زهرا رو بفرستن که زودتر بخوابه و برای فردا آماده بشه مامانم گفت که دوست نداشت بیاد ولی بهش گفتم که اگه به مامانت نمیگی یه چیزه مهم بهت بگم اونم قول داده مامانم هم بهش گفته که مامانت تصمیم داره اگه مرتب بری مدرسه برات جشن تولد بگیرههورا

مامانم میگفت اینو که شنید فورا آماده رفتن شد

دختر کوچولوی معصوم من اینا رو مینویسم تا یه روز بخونی و به این روزها و خاطرات بخندی09300000

مطمئن باش که برات جشن تولد میگیرم حتی اگر مدرسه نری07400000

عزیز دلم باید اعتراف کنم که اگر تو امروز اینقدر وابسته و حساس  هستی تقصیر منه چون بیشتر از اونی که تو به من وابسته باشی من به تو وابسته ام وتحمل ناراحتیت رو به هیچ قیمتی حتی یاد گرفتن اشتباهاتت رو ندارم

         

امروز که برای زهرا سومین روز بود از مدرسه اومده میبینم کمربند پشت لباسش پاره شده با تعجب میپرسم این چیه؟میگه رومینا لباسم رو کشیده پاره شده

دیروز که از مدرسه برگشت گفت که کنار رومینا نشسته و با هم دوست شدن و زنگ تفریح رو با هم بودن ولی توی کلاس رومینا همش بامن حرف میزنه و اصلا نمیزاره حرفهای خانم معلم رو بشنوم و تا روم به معلمه صدام میکنه و یه چیزی میگه

منم از اونجایی که تصمیم گرفتم امسال به شکایتهای زهرا از کلاس و معلم و همکلاسیها زیاد اهمیت ندم چیزی نگفتم ولی ظاهرا قضیه جدیه

البته گفت که امروز با بهار از بچه های پارسال دوست شدهو بعد هم با رومینا قهر کردن

چه دنیای شیرین و قشنگی دارن یه روز قهرن یه روز آشتی تمام مشکلاتشون هم توی همین محدوده است چه آسون میخندن وچه راحت شاد میشن

عزیز دلم همیشه شادیها رو در زندگیت آرزو دارم امیدوارم که شاهد پیشرفتت باشم و از شکوفایی تو به خودم ببالم

 

 




بازدید : 475 مرتبه | موضوع :
201
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی
امسال خوشبختانه زهرا خیلی راحت مدرسه رفت حتی روز جمعه دلش برای مدرسه تنگ شده بود البته یکی ۲ بار صبح زود که بیدار شد میگفت آخه مگه مدرسه چیه که باید همش بریم؟

ولی امروز باهم صحبت کردیم میگفت مامان اولش که بیدار میشم اینو میگم ولی وقتی میرم مدرسه دیگه دوست دارم ولی پیش دبستانی اینطور نبود و همشو دوست نداشتم

                 

روزانه ۳ خط مشق دارن معلمشون معتقد که این ۳ خط رو خوب بنویسن بهتر از ۱ صفحه با خستگی و بی حوصلگیه و تا حالا ۳ شعر حفظ داشته

خوشبختانه دوباره تایم خوابشون تنظیم شده از مدرسه که میاد یه چیزی میخوره و با داداشش بازی میکنه و تکالیفش رو انجام میده تا ساعت ۴ که عمو پورنگ شروع میشه و تا ۵:۳۰ ادامه داره بعد از اون هم دوباره بازی ولی دیگه بین ۷:۳۰ تا ۸ میخوابه تا فردا صبح و اینقدر عمیق میخوابه که چند روز پیش از روی تختش افتاده بود ولی بیدار نشد

             

صبح هم که بیدار میشه خوشبختانه صبحانه رو خوب میخوره و تغذیه هم که هر روز ۱ شیر و ۱کیک و به قول خودش ۱ لقمه(سانویچ پنیر و گردو یا شکلات صبحانه یا الویه یا تخم مرغ . . .) و ۱ (پسته یا {ّار مغز یا مغز تخمه یا مغز بادام زمینی) این روزها هم ۲ تا نارنگی کوچولو میبره که یکیش رو به همبازیش میده و خوشبختانه اکثر اوقات میخورشون

دیروز میگفت که آبخوری مدرسه رو پیدا کردم و دیگه نمیخوام ظرف آب ببرم حالا نبرده ببینه چطور میشه ولی از مدرسه که برگشت گفت فردا دوباره با خودم آب میبرم

روز یکشنبه توی مدرسه زهرا جلسه بود بعد از صحبتهای آقای ابراهیمی و خانم احمدی مدیر مدرسه به کلاس بچه ها رفتیم و با معلم های هر کلاس صحبت کردیم

قرار بر این شده که برای ماه اول بچه ها رو برای برنامه کیف در مدرسه ثبت نام کنیم که تا ساعت ۱ ربع به چهار در مدرسه بمونن و ناهار رو همونجا بخورن

در مورد زهرا ۲ نکته هست اینکه غذاهای بیرون رو نمیخوره و مجبور میشم هر روز براش ناهار بزارم و دیگه اینکه تایمش خیلی طولانی میشه و امیدوارم باعث دلزدگی بچه ها نشه

                

وای که از وقتی بیشتر با خانم معلم زهرا آشنا شدم چقدر خیالم راحت شده مخصوصا که فهمیدم برای چند سال معلم نمونه شده و اینکه میگن ایشون(خانم شیرانی)علاوه بر درس به نکات تربیتی بچه ها هم خیلی توجه داره

بعد از پایان صحبتهای خانم شیرانی همه مادرا تک تک از بچه هاشون میپرسیدن و ایشون هم توضیح میداد که یکی دائم میره بیرون یکی زیاد صحبت میکنه یکی خیلی کند مینویسه و . . . و به بعضی ها هم میگفت که مشکل خاصی ندارن وقتی نوبت به من رسید با خوشحالی گفت که زهرا گل کلاس منه و عزیزمه و . . .

وای که چقدر خوشحال شدم تمام  طول مسیر قربون صدقه دخترم رفتم بعد هم براش یه هدیه خریدم بردم خونه و گفتم که معلمت اینا رو گفته

این روزها تبلیغ یک تاتر عروسکی رو میدیدم بدون توجه به زمانش دیروز با بچه ها رفتیم فهمیدیم که از شنبه شروع میشه برای اینکه تو ذوقشون نخوره رفتیم سینما و کلاه قرمزی و بچه ننه رو دیدیم

            

فراموش کردم عکس بگیرم این عکس مربوط به هفته گذشته رستوران گردان امپراطوره

زهرا خیلی خوشش اومد ولی محمد اصلا توجه نمیکرد ۲  ۳ بار منو برد بیرون برایخرید یه مقدار با موبایلم بازی کرد یه مقدار نق زد کمی هم تماشا کرد




بازدید : 498 مرتبه | موضوع :
202
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی
           

کودکانم تمام هستي ام را دامني ميكنم تا سر بر آن نهيد ...تمام روحم را آغوشي مي سازم تا  در آن ازهراس بياسائيد...تمام بودن خود را زانوئي ميكنم تا بر آن بخواب رويد
عزیزانم روزتان مبارک

کدامين هديه را به قلب مهربانتان تقديم کنم که خود گنجينه ي زيبايي هاي عالميد؟ اي لطيف ترين سرودهاى طبيعت، چگونه خدا را براي چنين بخشش رنگيني شکر گويم؟

 




بازدید : 484 مرتبه | موضوع :
203
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

روزی که تو آغاز شدی ومن آغازی نو در پیش گرفتم

عزیز دلم چه زود این روزها و شبها میگذرن ودختر کوچولوی من داره بزرگ و بزرگ تر میشه قد میکشه با سواد میشه خانم میشه چه زود هفت سال گذشت و من دیگه خودم نیستم و تو هم تکه ای از وجودم شدی

با هم بزرگ شدیم و به هم عشق ورزیدیم عاشقانه دوستت دارم و هیچی مثل تو و در آغوش کشیدنت به من آرامش نمیده تو که برای مامان اولین  بودی و تا آخر عمر از دلم نخواهی رفت و دیگه هیچ وقت بی یاد تو نیستم فقط نمی دونم چطور باید جواب این همه احساسات و عشق تو را بدم... عزیز مامان رویای من خوشبختی توست تو که فرشته پاک خدایی

                   




بازدید : 424 مرتبه | موضوع :
204
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی
از اونجایی که زهرا هم مثل اکثر دختر بچه ها عاشق آشپزی و شیرینی پزی و این جور کاراست و با ایده گرفتن از مامان پاتمه خوش سلیقه امروز دخترم مستقلا یک بیسکوییت تازه و خوشمزه درست کرد تا اولین تجربه  زیبای زندگیش در این زمینه باشه

مراحل تهیه شیرینی:

                  

طبق دستور مامان پاتمه ۲ پیمانه آرد(۲۵۰ گرم) و نصف پیمانه پودر شکر (۱۰۰ گرم) و کمی نمک رو با هم خوب مخلوط کردیم

                 

سپس ۱۵۰ گرم کره کمی نرم و آب شده رو اضافه کرده وبا دست مواد رو به خورد هم دادیم

                 

بعد از اون یک ربع استکان آب سرد رو اضافه کرده دوباره مخلوط کرده به همین سادگی خمیر آماده شد

                 

بعد از اون گلوله هایی بر  داشتیم و توی ظرف مورد نظر که از قبل چرب شده بود پهن کردیم و به مدت ۱۰ دقیقه در فر گذاشتیم

                  

               

بعد از خنک شدن با کمک مامانی توی شکلات تخته ای ذوب شده زدیم و با پودر پسته تزیین کردیم

به همین سادگی به همین خوشمزگی

                  

واقعا برای دخترم لذت بخش بود و کلی سر حال اومد




بازدید : 464 مرتبه | موضوع :
205
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی

شیرینهای زندگی من

چراغ اندیشه تان بهترین راهنمای جاده های پر پیچ و خم

زندگیتان است

اما اگر برایاتان می نویسم

برای این دل نا آرامم است و این آرزوهای طولانی...

می نویسم تا با صفای کلمات

امید سعادت پاره های تنم را در سرزمین خیالم بپرورم...

می نویسم تا درخشش ستاره عمرم را

بر آسمان تاریک روزگار به تصویر کشم...

می نویسم تا ابری شوم و در راه پر مشقت زندگی سیرابتان کنم...

هر چند که رهرو شمایید و من ابری بیش نیستم...

دختر نازنینم پسر گلم

گفتنی ها ی زندگی بسیار است

و

نا گفتنی ها بیشتر...

برایتان با عشق نوشتم

پس شما نیز با عشق بخوانید

..هر زمان که دوست داشتید بخوانید..




بازدید : 289 مرتبه | موضوع :
206
تاريخ : چهارشنبه 6 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی
محمد مهدی که تابستون امسال بزرگتر و به خواهرش وابسته شده بود روزهای اول مهر تا از خواب بیدار میشد سراغ آجیش رو میگرفت و کلی بیتاب بود ولی حالا که به نبودنش عادت کرده صبح ها خودش رو مشغول میکنه و با وجود اینکه ظهر رو میخوابید این روزها بیدار میمونه و با زهرا بازی میکنن و اون هم خوابش تنظیم شده و البته همش بازی نیست و بعضی وقتا 

10_9_210.gif

حسابی سرگرم ماشین و اسلحه شده و از اون جایی که هر روز اسباب بازیهاش رو توی خونه میریخت یک جعبه به شکل اتوبوس براش خریدم و بعد از بازی همه رو سوار اتوبوس میکنه

                 

                 

بعضی روزها که صبح کلاس ندارم و خونه ام و توی خونه با  پسرم تنهاییم یاد بچگی های زهرا میفتم و باید اعتراف کنم که برای زهرا خیلی وقت میگذاشتم ولی پسرم

این شد که با هم رفتیم و کلی کتاب رنگ آمیزی و چند تا از کتاب داستانهای می می نی که زهرا نداشت رو براش خریدم بر خلاف زهرا به رنگ آمیزی زیاد علاقه ای نداره ولی اون کتابهای می می نی رو من روزی چند بار باید بخونم و اینقدر تو دستش میچرخونه تیکه تیکه شدن

              

                 

حسابی شیرین زبون شده و بعضی وقتها حرفهای دور از انتظار میزنه مدتی هم هست دائم صدام میکنه مامان عاشقتم (ظاهرا بین همه پسر بچه ها رایج هست) کلا خیلی احساسی و دائم به ما ابراز علاقه میکنه

وقتی باهاش دعوا میکنم میپرسه:مامان از کارام بدی؟؟؟؟؟

و برای جواب من ۲ حالت هست یا: نه که هیچی

یا :آره

که در اونصورت جیغ و داد میکنه:از کارام خووووب باااااااااااااش

و وقتی هم که میخواد خودشو لوس کنه یا جلب توجه کنه یا کار بدی کرده که میخواد دست پیش بگیره میگه مامان کملم(کمرم) درد میکنه

این روزها ابراز زور و قدرت میکنه و داءم بازوشو نشون میده

                

                

آموزش شنا رو در کنار ما شروع کرده ولی هنوز خیلی راه نیفتاده

این روزها روزانه حداقل ۵۰ بار این سوالا رو تکرار میکنه:

مثلا میاد کنارم می ایسته و میگه مامان این کیه کنار مامانش ایستاده ومن باید بگم:این پسرمه داداشمه عشقمه گلمه . . .

این کیه داره غذا میخوره ومن . . .

این کیه . . .

ومن. . . 36_3_4.gif

شب تولد آجیش نمیدونم چی کنار چشمشو نیش زده بود کلی ورم کرد و چشش بسته شد خیلی ترسیدم بردمش دکتر و خلاصه کلی دارو و آمپولو تا خوب شد چند روز پیش هم همین اتفاق روی لپش افتاد و بازم صورت پسرم!!!!

        

        

                      




بازدید : 418 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

20Tools-بیست تولز-بیست تولز-کد بارش قلب از وبلاگ
Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان